ســـخن روز فتــوبــلاگ: در رنجی که ما میبریم درد، نه تنها درزخمهایمان، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد. در تغییر هر فصل، کوه ها، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند، همانگونه که انسان در گذر عمر، با تجربیات واحساساتش تحول میابد. در دل هر زمستان، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است. "جبران خلیل جبران"

 

عکس و عکاسی، فتوبلاگ مهدی رضائی
همیشه روبه نور به ایست اگر می خواهی عکس زندگی ات سیاه نیافتد...

بام به بام، کوچه به کوچه، گذر به گذر، ستیز بود. قطار فشنگ بر کمرو شانه ها و پشت و جلو.مردان دسته دسته، نفر به نفر، در کمین و کینه در دل، درپشت دیوارها، درپناه دخمه ها و در جای جای میدانها و بازاچه ها نشسته بودند، ایستاده بودند و تیر از بغل گوششان و گاهی از بدنشان عبور میکرد.صدای تیر به گوش میرسید و با صدای ضجه کودکی که در آغوش مادرش بیتابی میکرد به هم می پیچید..جنگ بود و جنگ بود و جنگ...پدر بزرگ هنوز هم از بیان خاطرات آن سالها مو بر اندامش سیخ میشد.مردم بر علیه پهلوی قیام کرده بودند، ظلم و ستم پهلوی دمار از روزگارمردم در آورده بود..یادش بخیر چه دم گرمی داشت. حالا دیگر پدر بزرگ در بین ما نیست.پدر از دوران جنگ میگفت، از آن سالهای جنگ تحمیلی ایران و عراق، از خاطرات جبهه میگفت، از همسنگرانش که جلو چشمانش پرپر میشدند..سالهای سال گذشت، پدران ما سالها جنگیدند تا ایران، ایران بماند. شهیدها دادیم، هزاران  در هزار، تا ایرانی ایرانی بماند. شهید قریشی ها، آرمان ها، برونسی ها رفتند تا فرزندان ایران زمین سربلند زندگی کنند، سالها گذشت اما هنوز هم شاهد صحنه هایی هستیم که از دیدن و شنیدنش متاسر میشویم و دلمان بدرد می آید، مدتی پیش در یک وبلاگ به بازنشر کامنت پردرد دختری برای آخرین پست دکتر ظریف (جمعه 26 مهر ماه )برخوردم. متن کامنت به شرح زیر بود:


سلام آقای ظریف
وقتتون بخیر
امیدوارم حالتون بهتر شده باشه
من یه دختر 26 ساله ایرانی ساکن ایرانم (ببخشید که نمیتونم خودم رو کامل معرفی کنم)امیدوارم کامنت منو کامل بخونید.
من متاهلم ، سه ساله که عقد کردم اما به خاطر مشکلات مالی نمیتونیم عروسی کنیم، شوهرم دانشجوی دکتراست و کار پیدا نمیکنه ...بی پولی و بی کاری دمار از روزگار ما در آورده، پدرم یه بازنشسته ست و از پس خرید جهزیه بر نمیاد.
من اخیرا کارشناسی ارشد نوبت روزانه قبول شدم، یکی از دانشگاه های عالی تهران، یکی از بهترین رشته ها، هفته ای 3 روز میام تهران. شاید باورتون نشه اما من از پس کرایه اتوبوسم به تهران بر نمیام ...من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن برای غذا و کرایه و ... هزینه کنم... شوهرم توان حمایت منو نداره و از پدرم هم نمیتونم پول بگیرم، وام دانشجویی هم که به جایی نمیرسه و هنوز ندادن ...بارها به انصراف از تحصیل فکر کردم اما بغض گلومو میگیره، چون من برای قبولی خیلی زحمت کشیدم... نمیدونم شما بچه دارین یا نه ، نمیدونم خودتون و بچه هاتون چطور درس خوندین اما همه امکانات خودتونو بذارید کنار و درس خوندن تو بدترین شرایطو تصور کنید. مدام فکر میکنم اینایی که میرن دانشگاه بین الملل چقدر پول دارن؟؟؟ چطوری من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن پول بدم برای درس و اونا .... دیگه دارم افسرده میشم.
همین برنامه رو برای جهزیه هم دارم...همیشه عقد کردن برای دخترا یعنی مهمونی، گردش، خوشی، خرج کردن، مسافرت... منم نوعروسم، اما از این زندگی فقط یه چیز بهم رسیده ، اونم حسرته.
من نمیخوام بهم بگین " متاسفم". من خودمو معرفی نکردم چون ترحم کسی رو نمیخوام. من فقط حقمو میخوام...
من ایرانی ام، چرا تو مملکت خودم، جایی که کل طایفه ام بخاطرش شهید و جانباز دادن رفاه ندارم؟؟؟ چرا بی کارم؟؟؟ چرا تغذیه خوب ندارم؟؟؟ چرا بی پولم؟؟؟ چرا با این معدل و این رزومه باهام مثل یه تفاله برخورد میشه؟؟؟ این انرژی هسته ای کو؟ کجاست؟ چیش به من رسیده؟ منو تو انرژی اتمی استخدام میکنن؟؟؟ یا شوهر استعداد درخشانمو؟؟؟ قبضامون که مدام گرونتر و زیادتر میشه، تابستونا که برق قطعه، پس کو تامین انرژی؟؟؟؟ ..چرا مملکت من راحت از دزدی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال یارانه ی مردم؟؟؟ یارانه ای که بودنش برای آدمایی مثل من معنی حفظ آبرو رو داره. تو این وضع گرونی...
من فقط یه بار زندگی میکنم... میخوام شاد باشم... دیگه بسمه غصه خوردن... در عوض کار میخوام و پول و یه خونه نقلی با یه جهزیه ساده یه دفترچه بیمه
نمیدونید این آخری شده رویای من... من نمیدونم مشکل کمر شما چیه ولی درد شمارو خوب میفهمم. درد از کمر شروع میشه تا مچ پا میاد... انگار یه رشته داغ تو پای آدمه که کشیده میشه. من نمیتونستم برم دکتر اما علائم و دردامو تو اینترنت سرچ کردم و فهمیدم چه بیماری دارم. نه میشه ایستاد، نه میشه نشست، نه میشه خوابید... من اینجا به درد تسلیم میشم ... من میمیرم از درد اما نمیتونم برم دکتر ،نمیتونم ام آر آی بگیرم.
چون بیمه ندارم، چون پول ندارم، هزینه های درمان سرسام آوره، سلامتی شده به قیمت خون آدم... خوش بحال شما که برای دردتون طبیب دارید (البته هرچی که دارید حلال و خوشتون. خدا به روزیتون برکت بده. انشاءالله که حالتونم خوب بشه.)، من از ترس اینکه شوهر و پدرم شرمنده م نشن به کسی نمیگم چقدر درد میکشم...
میبینید ... فرق من و شما همینه... زندگی من به یه تاره مو بنده ولی شما مسئولین زندگی آروم و قشنگتونو بی استرس ادامه میدین. واسه همینه که شما با خیال راحت خبر از مذاکرات بعدی میدید و من اشک تو چشام حلقه میزنه که ای خدااااااااا پس کی تموم میشه؟؟؟

همه اینارو گفتم که بدونید کسایی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ میکنند.
کاری کنید که تحریما تموم بشه، یه کاری کنید ارزونی بشه ، کرایه خونه کم بشه ، مواد غذایی ارزون بشه، بازار کار رونق پیدا کنه، دارو و درمان به قیمت خون آدم نباشه، امنیت و رفاه داشته باشیم. کاری کنید که منه بچه درس خون، منی که تو زندگیم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، بخاطر فشار اقتصادی تو این سن وسال این همه مریضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصیل نباشه، یه کاری کنید جوونا راحت ازدواج کنن اینطوری فسادم کم میشه. فقط یکم سریع تر ... میترسم آخرش به عمر ما قد نده.
تو رو خدا... دیگه بسه تحریم...
یکی میگفت باید قبر دهه شصتیا رو گودتر بکنند چون آرزوهای زیادی دارن که باید با خودشون به گور ببرن...
خواهش میکنم جواب کامنتمو بدید. یا حق.
واقعا بعضی وقتها زبان ازگفتن و قلم از نوشتن باز میمونه، نمیدونم چی بگم، نمیشه فقط تماشاگر بود و دید و شنیدو راحت گذشت،نمیشه بیتفاوت بود، ایکاش اون کسانی که باید، بشنوند.اما افسوس.. ‏‫‏‫‏‏‫‏‫‏‫‏‫‏‫"خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری‫ لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،حسرت نخورم و مردنی عطا کن که در بیهودگی اش سوگوار نباشم."

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:51  توسط مهدی رضایی  | 

photo by,m.rezaee

چهره خسته، دستهای لرزان و پینه بسته، نگاه معصوم و کودکانه مملو از آرزوهای قشنگ اما بعید، کودکی که زندگی کار را به او تحمیل کرده است، کودکی از قشر ضعیف جامعه، شانه هایش دیگر توان ندارند، زیر بار بیرحمی روزگار خمیده شده اند، گرچه حس حقارت در چشمانش سوسو میزند اما هنوزامید دارند، امید به فردا و فرداها، اسمش یونس بود، وقتی پای درد دلهایش مینشستی دردش با بفیه هم کیشانش یکی بود، دوست داشت تحصیل میکرد، دوست داشت کودکی میکرد. هرکدام از ما در روز شاهد این چنین صحنه هایی هستیم و بخشی از روزمرگی های زندگیمان شده اند، براستی تاکی باید ادامه داشته باشد؟ آیا هنوز کسی نمیخواهد کاری بکند؟ وقتی سر صحبت باز میشود قاطعانه میگوییم، حمایت در برابر خشونت و آزار و پیشرفت حق همه کودکان کشورمان است، ولی براستی دیگر شعار بست است، آیا وقت آن نرسیده که کسی کاری بکند؟ ایکاش دستانم توان یاری داشت، اما افسوس،دستان سردم آنقدر کوچکند و از آنطرف یونس ها هزاران در هزارند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:40  توسط مهدی رضایی  | 

photo by,m.hydarnezhad

چقدر زیبا بود زندگی، اگر همچون عکس "مهدی حیدر نژاد" ساده و بی پیرایه بود، گویی که عکاس با ثبت این لحظه قصد دارد این چنین زندگی را به ما القا کند.دنیایی دور از دسترس، دنیایی که مارا به آن راهی نیست.دنیایی که همچون قفس و کبوتر های داخل آن، باید از دور آن را نگریست.شاید از دید انسان جامعه امروز که در پیچ و تاب پر زرق و برق و رنگارنگ دنیای حال غرق شده است، سادگی و مهربانی آنقدر کوچک است، که از فرط سادگی بدست فراموشی سپرده شده است. اگر کمی تامل کنیم، به فضایی دست خواهیم یافت که حال و هوای یک داستان کوتاه را برای ما تداعی میکند، یک پنجره بسته و دو کبوتر دریک قفس و افکاری که در این بین شکل میگیرد، فکر کردن به تنهایی انسانی که در این سوی پنجره ایستاده است و به بیرون نگاه میکند، پنجره ای که رو به یک دیوار باز میشود و در بین آن همه خاکستری باز چیزی هست که تو را بیشتر غمگین میکند، یک قفس کوچک فلزی و اسیری دو پرنده و در نهایت تعمیم دو دنیا با یکدیگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:56  توسط مهدی رضایی  | 

photo by, kiana farhody

زمین گرد بسرعت میگردد، روزها از پس هم میگذرند، ساعت ها، ثانیه ها در گذرند، تا که چشم بر هم زدیم سالها گذشت، سالهای دیگر هم میگذرد! چه کسی میداند؟! شاید اندکی بعد دیگر ما نباشیم، اما چه کسی بر این باور ایمان دارد؟ آنچنان که امیر المونین علی(ع) فرمودند چنان زندگی کن که انگار صدها سال دیگر هم زنده ای، اما چنان رفتار کن که فاصله ات با مرگ ثانیه ای بیش نیست. اجتماع، جامعه، خیابان، پارک، اتوبوس، مترو، سیر مردم متفاوت، هرکدام با یک فرهنگ و اعتقادات! جامعه ای که عده ای از سر سیری شب هنگام خواب به چشمانشان نمی آید و عده ای از فرت گرسنگی! جامعه ای که در آن کودکی برای امرار معاش خانواده اش مجبور است، کودکی اش را صرف کار کند، کودکی دستمال بدست پشت چراغ قرمز! آقا شیشه ماشینتان را تمیز کنم! کودکی در کنار پیاده رو، آنچنان که بر زیر اندازی از روزنامه باطله نشسته! با چهره ای معصوم نگاهش را به رهگذران میدوزد، خانم، آقا، تورو خدا یک بسته دستمال از من بخرید!. آنطرف زنی که از فشار بیپولی، وبرای امرار معاش زندگی اش مجبور است خودش را طعمه چشمان حیض و اعمال شیطانی مرد منحرف جامعه کند، کنار خیابان ازدحام عده ای که لباس کار به تن  دارند و منتظر کارند، صدای ترمز اتو مبیل وانتی که بدنبال کارگر ساختمانی است، و حجوم جمعیت به سمت آن، بین جمعیت چهره ای آشنا، علی بود! دانشجوی سال دوم مهندسی برق که بخاطر شهریه سنگین دانشگاه مجبور به ترک تحصیل شده بود،  و آن طرف تر جوانی که سوار خودرو سیصد میلیونی خود، بی هدف برای پر کردن اوقات فراغتش خیابان ها را طی میکند. برای انجام کاری وارد داروخانه میشوی، آنطرف مادری که نسخه به دست میخواهد داروهای فرزندش که مبتلا بسرطان است را تهیه کند، دکتر داروخانه: خانوم این دارو گران شده است بدهم؟ مادر: من هفته پیش این دارو را خریدم! دکتر: گران شده اگه نمیخواهی مجبور نیستی بخری! وباز هم التماس مادر که بخدا ندارم و برای تهیه همین مقدار پول لوازم منزلم را فروختم! آن سوی خیابان بنری بزرگ که همایش فلان ارگان را اطلاع میدهد! همایشی که برای برپاکردنش میلیونها تومان هزینه میشود و بعد از برگذاری مطلع میشوی که بجز عده انگشت شماری که مشغول چرت زدن بودند، صندلی های خالی شاهد همایش بودند. باز هم با دیدن این تصاویر از خود بیخود میشوی. اما هنوز امید به فردای روشن دارمو زیر لب زمزمه میکنم، آرزویم این است، دور  اما چه قشنگ، تا روم تا درِ دروازه ی نور، تا شوم چیره به شفافی صبح، با خودم می گویم، روشنی نزدیک است،

      تا دم پنجره ها راهی نیست..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:10  توسط مهدی رضایی  | 

photo by, m.rezaee

گسست از یک قاب بی جان و عبور از حدود محدود خطوط بسته به یک فراخ بی انتها در پس پرده ای از ابهام و نا آرام تجسم نا محدود حضور پیوسته ای از هستی را در نگاه، کنجکاو می کند، و خیال بی جان پنجره را جان می بخشد ؛ اعوجاج نور در آنسوی پنجره با درآمیختن با شاخ و برگهای درختان سبز، همزاد پنداری می کند ، به مسیر  نگاه انسان، جان میدهد و مفهوم را در قاب بیدار می کند ؛

عکس نیز همانند ما آدمهاست، گاهی میتواند در لباسی پر زرق و برق آشکار شود و گاهی هم در جامه ای ساده! گاه میتواند روایتگر ازدحام و بیرحمی باشد، گاهی هم روایتگر سادگی و بی آلایشی، گاه میکوشد جریان زندگی را به مخاطب القا کند، گاهی روایتگر لحظه ی دلتنگیست، این عکس بدنبال بیان شادی و تازگیهای زندگی نیست، بلکه بدنبال نشان دادن غمی بزرگ در یک دنیای کوچک است، تنهایی و رخوت عجیبی را در ذهن بیدار میکند، برای لحظه ای فکر میکنی همچون پرنده ای درون قفس هستی، همان قفسی که ساخته دست انسان است، یادت میرود که میتوانی آزاد و رها باشی،  در فضای داخل اتاق عکاس با آندراکسپوز کردن عکس و استفاده از فضایی خاص عکاسی سیلوئت (ضد نور) قصد دارد تنهایی انسان را نشان دهد.

دنیای آنسوی پنجره با رنگهایی روشن تر و البته محو دیده میشود، محو بودن این فضا شاید برای دور از دسترس بودنش باشد، و حضور رنگها در آن اشاره به روشنی و بی محدودیت بودن این فضا میباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 19:11  توسط مهدی رضایی  | 

 


  تمامی حقوق برای فتوبلاگ عکس و عکاسی محفوظ و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد