|
هنر، دمیدن روح تعهد در کالبد انسان است.
|

چقدر زیبا بود زندگی، اگر همچون عکس "مهدی حیدر نژاد" ساده و بی پیرایه بود، گویی که عکاس با ثبت این لحظه قصد دارد این چنین زندگی را به ما القا کند.دنیایی دور از دسترس، دنیایی که مارا به آن راهی نیست.دنیایی که همچون قفس و کبوتر های داخل آن، باید از دور آن را نگریست.شاید از دید انسان جامعه امروز که در پیچ و تاب پر زرق و برق و رنگارنگ دنیای حال غرق شده است، سادگی و مهربانی آنقدر کوچک است، که از فرط سادگی بدست فراموشی سپرده شده است. اگر کمی تامل کنیم، به فضایی دست خواهیم یافت که حال و هوای یک داستان کوتاه را برای ما تداعی میکند، یک پنجره بسته و دو کبوتر دریک قفس و افکاری که در این بین شکل میگیرد، فکر کردن به تنهایی انسانی که در این سوی پنجره ایستاده است و به بیرون نگاه میکند، پنجره ای که رو به یک دیوار باز میشود و در بین آن همه خاکستری باز چیزی هست که تو را بیشتر غمگین میکند، یک قفس کوچک فلزی و اسیری دو پرنده و در نهایت تعمیم دو دنیا با یکدیگر.

طلـوع میکند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم میپرد، نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
تویی بهانه ی آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود، این هوای بارانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
(شعر از قیصر امین پور)

خداجون نمیدونم چی بگم و از کجا بگم، توی این دنیای رنگارنگ انقدر اتفاقهای عجیب برای هرکسی پیش میاد که هضمش از توان بنده هات خارجه! خدایا خسته ام از شنیدن دروغ های قشنگ، خسته ام..ایکاش ینشونه، یه تابلو، شایدم یه دور برگردون که مارو برگردونه بسمت خودت!!
هروقت خسته میشم یاد حرف خودت میفتم، مگه نگفتی: (لا تقنطوا من رحمه الله) از رحمت من نا امید نشید! بعضی وقتا دلم یجاهایی میلرزه! هیچکس جز تو نمیدونه توش چی میگذره،خدایا نذار طوری بشه که.. مگه خودت نگفتی،(ان الله یحول بین المرء و قلبه) من حائلم بین انسان و قلبش. پس بازم کمکم کن. میدونی که ما بنده هات جز تو کسی رو نداریم، میدونم میدونم! ولی انگار منو فراموش کردی! بازم میدونم تقصیر خودمه، آخه گفته بودی که،(فاذکرونی اذکرکم) منو یاد کنید تا شمارو یاد کنم.. ولی منکه.. ولی صبر میکنم بقول خودت،( وما یدریک لعل الساعه تکون قریبا) شاید وقتش نزدیک باشه ولی خدا تو بزرگی و خدایی و صبور اما بنده هات ظرف صبرشون کوچیکه، نمیدونم شایدم اونچیزی که ما میخوایم به صلاحمون نباشه! پس خودت رقم بزن ودر مسیری قرارمون بده که باید قرار بگیریم.

زمین گرد بسرعت میگردد، روزها از پس هم میگذرند، ساعت ها، ثانیه ها در گذرند، تا که چشم بر هم زدیم سالها گذشت، سالهای دیگر هم میگذرد! چه کسی میداند؟! شاید اندکی بعد دیگر ما نباشیم، اما چه کسی بر این باور ایمان دارد؟ آنچنان که امیر المونین علی(ع) فرمودند چنان زندگی کن که انگار صدها سال دیگر هم زنده ای، اما چنان رفتار کن که فاصله ات با مرگ ثانیه ای بیش نیست. اجتماع، جامعه، خیابان، پارک، اتوبوس، مترو، سیر مردم متفاوت، هرکدام با یک فرهنگ و اعتقادات! جامعه ای که عده ای از سر سیری شب هنگام خواب به چشمانشان نمی آید و عده ای از فرت گرسنگی! جامعه ای که در آن کودکی برای امرار معاش خانواده اش مجبور است، کودکی اش را صرف کار کند، کودکی دستمال بدست پشت چراغ قرمز! آقا شیشه ماشینتان را تمیز کنم! کودکی در کنار پیاده رو، آنچنان که بر زیر اندازی از روزنامه باطله نشسته! با چهره ای معصوم نگاهش را به رهگذران میدوزد، خانم، آقا، تورو خدا یک بسته دستمال از من بخرید!. آنطرف زنی که از فشار بیپولی، وبرای امرار معاش زندگی اش مجبور است خودش را طعمه چشمان حیض و اعمال شیطانی مرد منحرف جامعه کند، کنار خیابان ازدحام عده ای که لباس کار به تن دارند و منتظر کارند، صدای ترمز اتو مبیل وانتی که بدنبال کارگر ساختمانی است، و حجوم جمعیت به سمت آن، بین جمعیت چهره ای آشنا، علی بود! دانشجوی سال دوم مهندسی برق که بخاطر شهریه سنگین دانشگاه مجبور به ترک تحصیل شده بود، و آن طرف تر جوانی که سوار خودرو سیصد میلیونی خود، بی هدف برای پر کردن اوقات فراغتش خیابان ها را طی میکند. برای انجام کاری وارد داروخانه میشوی، آنطرف مادری که نسخه به دست میخواهد داروهای فرزندش که مبتلا بسرطان است را تهیه کند، دکتر داروخانه: خانوم این دارو گران شده است بدهم؟ مادر: من هفته پیش این دارو را خریدم! دکتر: گران شده اگه نمیخواهی مجبور نیستی بخری! وباز هم التماس مادر که بخدا ندارم و برای تهیه همین مقدار پول لوازم منزلم را فروختم! آن سوی خیابان بنری بزرگ که همایش فلان ارگان را اطلاع میدهد! همایشی که برای برپاکردنش میلیونها تومان هزینه میشود و بعد از برگذاری مطلع میشوی که بجز عده انگشت شماری که مشغول چرت زدن بودند، صندلی های خالی شاهد همایش بودند. باز هم با دیدن این تصاویر از خود بیخود میشوی. اما هنوز امید به فردای روشن دارمو زیر لب زمزمه میکنم، آرزویم این است، دور اما چه قشنگ، تا روم تا درِ دروازه ی نور، تا شوم چیره به شفافی صبح، با خودم می گویم، روشنی نزدیک است،
تا دم پنجره ها راهی نیست..
تمامی حقوق برای فتوبلاگ عکس و عکاسی محفوظ و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد